تبليغاتX
ردّ پای ماه

ردّ پای ماه

"مقاومت شیعی"

دفاع مقدس و پذیرش قطعنامه در گفت‎وگو با محسن رفیق‎دوست، وزیر وقت سپاه


سقوط فاو سیاسی بود


پلاک هفت خیابان بهار شیراز در یک ظهر داغ خرداد، ما را روبهروی مردی نشاند که خاطرات ناگفتهای از هشت سال مقاومت و پایداری رزمندگان اسلام را در سینهاش حبس کرده بود و به گفته خودش روزگاری که به مصلحت باشد آن را در قالب هزاران برگ از کتاب به چاپ خواهد رسانید. او که روزگاری وزیر سپاه و مسئول لجستیک جنگ بوده است کسی نیست جز محسن رفیقدوست که امروز در طبقهای از ساختمان بنیاد نور تنها ۶۰ دقیقه از روند پایان جنگ که منجر به پذیرفته شدن قطعنامه ۵۹۸ شد را برای ما واگویه کرد.

 

***

 

راجع به دفاع مقدس عدهای می‌گویند ناگفته‎‎های زیادی باقی مانده است، آیا شما با این سخن موافقید؟

 

بهنظر من ناگفته‎‎ها دو بخش است. یک بخش این است که بهدلیل فاصله زمانیای که ایجاد شده، خیلی از چیزهایی را که درباره جنگ می‌توان گفت؛ نگفتهاند و بخش دوم ناگفته‎‎هایی است که بهدلیل شرایط سیاسی روز نباید آنها را گفت. ما از این موارد کم داریم. یعنی هنوز هم بعضی از اسرار جنگ را البته نه بهخاطر ملتمان بلکه بهخاطر وظیفه جهانیمان نباید بگوییم. اما هرچه که پیش می‌رویم می‌بینیم که وقتی درباره جنگ صحبت می‌کنیم، مطالب تازهای است که تا بهحال نگفتهایم. مثل همین مطلبی که امروز خواهم گفت و سال گذشته هم در جریان سالگرد قطعنامه مطرح کردم و هم در داخل و هم در خارج، روی آن خیلی مانور داده شد. لذا بخشی از ناگفته‎‎های جنگ قطعا در زمان خودش گفته خواهد شد؛ بخشی از ناگفته‎‎های جنگ هم که از آن غفلت شده؛ در پرسش و پاسخ‎‎ها بیان می‌شود.

 

 

اگر بخواهیم روی بحث قطعنامه متمرکز شویم حضرتعالی بهعنوان وزیر سپاه و کسی که بالأخره نقش تأثیرگذاری داشته و در جریان امور بودید، فکر می‌کنید که نظام سیاسی ایران در زمان جنگ با توجه به شعارهایی که داده می‌شد مثل «جنگ، جنگ تا رفع فتنه»، رغبت یا میلی برای پایان جنگ داشت یا نه. یا اینکه این میل بهوجود آمد؛ اگر بهوجود آمد، از کی و در چه شرایطی؟

 

در بخشی که من مسئول بودم یعنی در سپاه پاسداران، - هرچند معتقدم قطعا در ارتش هم این تصور بود - همیشه می‌گفتیم فرماندهی داریم که این فرمانده در قرون اخیر سابقه نداشته، الگو و مقتدای این فرمانده در صدر اسلام پیامبر و علی بودهاند. این فرمانده به ما یاد داده بود که شما مأمور به وظیفه هستید و مأمور به نتیجه نیستید. بهطور طبیعی، چنین لشکری برایش فرقی نمی‌کند که جنگ تمام شود یا نشود. بهترین مثل برای این حرف را یک جوان ۱۳ ساله در اسارتگاه عراق، در جواب سؤالی که خبرنگار هندی از او می‌پرسد که شما چهکار می‌کنید»، وی می‌گوید که ما گوشمان به فرمان امام است، اگر بگوید بروید جلو، می‌رویم و اگر بگوید برگردید، برمیگردیم. علاوهبر این از اول خلقت بشر یکی از پدیده‎‎هایی که در دنیا بهوجود آمد جنگ‎‎ها بود و بالأخره هم جنگ‎‎ها تمام شدند. حالا یکی مثل جنگ‎‎های صلیبی ۱۵۰ سال طول کشید که تمام شد و یکی مثل جنگ جهانی دوم که هرکدام چند سال طول کشید. شاید جنگ ما هم یکی از طولانیترین جنگ‎‎ها بود که بالأخره آن هم تمام شد. لذا اگر بخواهیم بهصورت کلی به این سؤال پاسخ دهیم؛ بدمان نمی‌آمد که جنگ تمام شود، اما در کیفیت تمام شدنش، می‌خواستیم آنطوری که مدنظر ما بود؛ تمام شود.

 

 

یعنی شرایط طوری بود که قطعنامه‎‎هایی که صادر می‌شد، خواسته‎‎های ما را برآورده نمی‌کرد؟

 

برای اینکه بتوانیم به این سؤالات پاسخ دهیم بهتر است که برویم جلو‌تر، چرا که تقریبا ۷۰ درصد مخاطبان شما یا اصلا زمان جنگ را ندیدهاند - ۲۰ سال به پایین‎‎ها - و اگر هم دیدهاند خودشان در جنگ نبودهاند یعنی متولدین بعد از انقلاب حتی یکی از متولدین بعد از انقلاب جنگ را ندیده، چراکه سال ۵۸ بهدنیا آمده و سال ۶۷ هم جنگ تمام شده است. برای این، بیان یکسری مقدمات خوب است. مثلا اینکه چرا عراق به ما حمله کرد و چرا بعد از فتح خرمشهر ما جنگ را تمام نکردیم و چرا در آن مقطع، قطعنامه را پذیرفتیم. اگر این سه سؤال را برای نسل جوان بشکافیم، خیلی از مسائل حل می‌شوند. یک انقلابی پیروز شد؛ وقتی به ظاهر این انقلاب نگاه کنیم صدام حسین از وقوعش خیلی خوشحال می‌شد؛ چراکه شاه، یکی از رقبایش در منطقه بود که با هم جنگ و دعوا داشتند و با هم قرارداد صلح الجزایر را امضا کردند، یعنی خیلی میانه خوبی نداشتند. بهظاهر ایران در اردوگاه آمریکا بود و صدام در اردوگاه شوروی اما به هر حال با هم صلح کرده بودند.

 

صدام از اینکه در ‌‌نهایت این اردوگاه آمریکایی به اردوگاه ملی تبدیل شد علیالقاعده می‌‎‎بایست خوشحال می‌شد، اما وقتی مطالعه می‌کنیم، و بارها هم گفته شده انقلاب اسلامی در ناباوری کامل همه دنیای موجود اعم از شرق و غرب، پیروز شد. من هم، چند مطلب منحصر به خودم دارم که در مصاحبههایم می‌گویم و در خبرها هم داشتیم که قطعا صدام به نیابت از آمریکا، همه دنیای آن روز و شوروی و اذنابش به ما حمله کرد. آقای نیکسون کتابی قطور به نام جنگ واقعی و صلح واقعی نوشته است. در آنجا می‌گوید که جنگ واقعی و صلح واقعی، جنگی است که یک روزی بین آمریکا و شوروی با تکنولوژی بر‌تر اتفاق می‌افتد. وقتیکه انقلاب اسلامی پیروز شد همین نیکسون مقالهای نوشت و گفت: «من اشتباه کردم؛ جنگ واقعی آن نیست که میان آمریکا و شوروی اتفاق می‌افتد، بلکه جنگی است که آمریکا و شوروی یا همه دنیا با انقلاب اسلامی خواهند داشت»؛ همین جنگی که الان داریم. این نکته قابلتوجه است که چند روز قبل از حمله عراق به ایران، سفیر آمریکا در تل‌آویو پیش مناخیم بگین، نخستوزیر اسراییل رفت و گفت که دو سه روز دیگر هواپیمای عراقی به آسمان شما می‌آیند ولی با شما کاری ندارند و می‌خواهند در اردن بنشینند، چون قرار است عراق به ایران حمله کند. یا مثلا دو سه سال بعد از جنگ که من رفتم به بلغارستان؛ رییسجمهوری بلغارستان، آقای ژیرکوف به من گفت که ۱۵ روز قبل از حمله عراق به ایران، طاها یاسین رمضان به اینجا آمد و گفت: اطلاع داشته باشید که ما می‌خواهیم به ایران حمله کنیم. یا اینکه وقتی من وزیر بودم، اولین سفیر گورباچف از من خواست تا با من در وزارت سپاه ملاقات کند؛ من در آن ملاقات گفتم که دشمنی آمریکا برای ما روشن بود، پایگاهش را در اینجا از بین بردیم و سفارت اسراییل را در اینجا بستیم؛ بنابراین او باید عراق را تحریک می‌کرد و کمک می‌کرد تا به ما حمله کند. ما پایگاه آمریکا را که علیه شما بود و حتی در شمال ایران برای شما شنود گذاشته بود، از بین بردیم. وی خیلی با قوت گفت که انقلاب اسلامی، بیشتر از آمریکا، با ما دشمن است. گفتم چطور؟ گفت ما ۷۰ - ۸۰ سال، نیمی از دنیا را با شعار دین افیون تودههاست فریب داده بودیم؛ ناگهان زیر گوشمان بر مبنای دین، یک انقلاب پیروز شد.

 

ملاحظه می‌کنید که یک جنگی را همه دنیا علیه یک ایدئولوژی پیروز شده، شروع کردند و ما در مقابل آنها به رهبری امام ایستادیم؛ لذا علت جنگ دعوا بر سر نقطه مرزی و شطالعرب و این‎‎ها نبود، کما اینکه وقتی طناب توپ ۱۳۰ را کشید، گفت من می‌خواهم شش روز دیگر بروم تهران؛ یعنی می‌خواهم انقلاب را از بین ببرم. من یادم هست سه کشور در جنگ به ما کمک می‌کردند که هر سه مثل خودمان هستند؛ کرهشمالی، سوریه و لیبی. رییسجمهوری سوریه آقای حافظ اسد یک سیاستمدار خیلی جا افتاده و محترمی بود. عملیات که می‌شد می‌رفتم آنجا؛ در برههای بسیار حساس من توانستم از سوریه یکمقداری مهمات بگیرم؛ بیشتر در تهیه مهمات به ما کمک می‌کرد. مثلا من با افسران سوریه به بلغارستان می‌رفتم؛ چون شوروی ما را در محاصره نظامی گذاشته بود. بلغارستانی‎‎ها به سوریهای‎‎ها می‌فروختند، ولی ما آن‎‎ها را می‌آوردیم. همینکار را هم با لیبیایی‎‎ها می‌کردیم. وقتی من به حافظ اسد می‌گفتم که اینجا را گرفتیم و آنجا را گرفتیم؛ می‌گفت که هر وقت خرمشهر را گرفتی به من بگو، چون دنیا این کوه و دشت و دره‎‎ها را نمی‌شناسد. یک شهر معروف و بزرگ و استراتژیک شما را دشمن اشغال کرده است؛ هر وقت آن را آزاد کردید به من بگو. این سؤال و پاسخ هرچقدر هم که تکرار شود، برای نسل آینده خیلی خوب است: «شما که خرمشهر را پیروزمندانه گرفتید، ۱۹ هزار تا هم اسیر گرفتید و بیش از آن هم عراقی‎‎ها را کشتید، اینهمه هم امکانات گرفتید. چرا بعد از خرمشهر جنگ را تمام نکردید.» من قبلا گفتهام و باز هم تکرار می‌کنم: بهعنوان یکی از طرفداران ادامه جنگ، حرفمان این بود که با گرفتن خرمشهر، فارغ از اینکه بخش عمدهای از خاکمان را گرفته بودیم، اما علت جنگ مشخص نشده بود. درباره علت جنگ کاری نشده بود و هیچ تضمینی نداشتیم. علت جنگ را که نابودی انقلاب بود فراموش کرده بودیم و اگر در این وضع ضعیف می‌ماندیم، ۲۱ ماه تقریبا جنگیده بودیم و دشمن هم در این ۲۱ ماه ما را شناخته بود. در نتیجه ما انقلاب را از دست می‌دادیم. عراق محاسبه‎‎هایی کرده بود که قطعا پیروزیاش را در پی داشت، اما محاسبهاش درست نبود و نمی‌دانست که سپاه و از آن مهمتر و تأثیرگذار‌تر بسیج درست شده که این‎‎ها معادلات را به هم می‌زنند. این‎‎ها در محاسبات دشمن نبود، یعنی شیوه رزم ما در محاسبات دشمن نبود. ولی بعد از ۲۱ ماه جنگ، دشمن شیوه جنگ ما را شناخت و ما هم در موضع ضعیفتر از شروع جنگ بودیم لذا بنده و امثال بنده که طرفدار ادامه جنگ بودیم معتقد بودیم که اگر ما آنموقع آتشبس را قبول می‌کردیم، شش ماه بعد چون آن‎‎ها هیچ کمبودی نداشتند، انقلاب از دست می‌رفت. شما در خاطرات جنگ می‌خوانید که ما در این جنگ از ۱۱ کشور اسیر گرفتیم و از سی و چند کشور غنیمت؛ یعنی از همه دنیا برایش می‌ساختند و همه کشورهای عربی هم به او نیرو می‌دادند و با اینهمه، کمبود نداشت.

 

اگر آن زمان یعنی شش ماه بعد از فتح خرمشهر، عراق به ما حمله می‌کرد ما انقلاب را از دست می‌دادیم. بنابراین ما جنگ را ادامه دادیم. درست در این شش سال جنگ بعد از فتح خرمشهر، از یک نیروی ضعیف تبدیل شدیم به یک نیروی قوی از نظر عدّه و عُدّه، در کمال قدرت. می‌بینیم که امام درست بعد از فتح خرمشهر شعار جنگ جنگ تا پیروزی را عوض کرد و گذاشت جنگ جنگ تا رفع ذلت. برداشتی که ما از فتنه داشتیم این بود که ما باید کاری کنیم که چشم فتنه کور شود و باید بهجایی برسیم که هوس حمله به ایران را از دشمن بگیریم. برداشت من این بود. این زمانی اتفاق می‌افتد که ما اینقدر قوی شویم که هرکس بخواهد به ما حمله کند بر خود لازم ببیند که بنشیند و حساب کند. علاوهبر اینها، آنزمانی که ما خرمشهر را گرفته بودیم، اکثر نقاط استراتژیک نظامی ما در اختیار عراق بود و هنوز به ما پس نداده بود. اینها را در این شش سال از آن‎‎ها گرفتیم؛ بحث دیگر این است که چطور در آن زمان، قطعنامه پذیرفته می‌شود؟ ما در زمان جنگ در داخل کشورمان یک دوگانگی داشتیم و آن دوگانگی این بود که امام و همه حزباللهی‎‎ها در هرکجا که بودند، از استاد و دانشجو و دانشگاه گرفته تا معلم و مدیر مدرسه و تا بازاری و حزباللهی و نیز دولت همه یکپارچه بودند؛ یک گروهی هم بودند که ضدانقلاب نبودند ولی می‌گفتند که باید جنگ تمام شود. در آن زمان مثلا زئیرنژاد که افسر صادق و مخلصی بود، می‌گفت من با اینکه درس نظامی خواندهام، شیوه جنگ شما را نمی‌دانم. درس نظامی می‌گوید که اگر دشمن یک تانک دارد، شما باید دو عدد داشته باشید و اگر یک هواپیما داشته باشد، شما باید دو تا داشته باشید تا پیروز شوید؛ یک نوع طرز تفکر دیگری هم در دولت بود؛ افرادی مثل آقای نبوی که وقتی گزارش جنگ می‌دادیم، می‌گفتند: آقا تا کی می‌خواهید جنگ کنید؛ تمام کنید این جنگ را. به هر حال این دوگانگی ایجاد شده بود. ما می‌نشستیم و صحبت می‌کردیم و می‌گفتیم که بهصورت نظامی ما چه زمانی در جنگ پیروز می‌شویم؛ اگر بصره را بگیریم یا اگر برویم مثلا سد دربندیخان را بگیریم یا سلیمانیه را بگیریم. همه می‌گفتند: نه، جنگ تمام نمی‌شود، صدام تسلیم نمی‌شود؛ ما اگر برویم بغداد را بگیریم، جنگ تمام می‌شود.

 

من در مصاحبه پارسال هم گفتم که دولتی که من هم عضوش بودم، دو بخش داشت. یک بخش آن، جنگ را نمی‌خواست و به جنگ کمک نمی‌کرد و یک بخش آن هم نمی‌توانست کمک کند، ولی شعار جنگ را می‌داد. تا اینکه فرماندهی جنگ، آقای هاشمی ابتکاری به خرج داد. شاید خودش اینطوری که من می‌گویم، نگوید. ایشان عنصر مؤثری بودند و شاید یکی از مؤثرترین‎‎ها هم بودند. آقای هاشمی ستاد جنگ را عوض کرد و رییس ستاد را گذاشت آقای نخستوزیر؛ معاون لجستیکش را گذاشت آقای بهزاد نبوی،‌‌ همان کسی که در همه جلسات دولت می‌گفت جنگ را تمام کنید. آقای خاتمی را گذاشت تبلیغات جنگ و به ما هم گفت برو در وزارتخانهات بنشین و هیچ کاری هم قبول نکن. و توپ را انداخت در زمین دولت. از تشکیل این ستاد تا قطعنامه تقریبا دو ماه طول کشید. آن‎‎ها می‌گفتند آقای فرمانده سپاه، جنگ چه زمانی تمام می‌شود. خیلی‎‎ها می‌خواهند در این قضیه آقای محسن رضایی را محکوم کنند؛ من می‌خواهم از ایشان دفاع کنم. به آقای محسن رضایی می‌گفتند جنگ کی تمام می‌شود. پاسخ این بود که وقتی بغداد را بگیریم. آنها می‌گفتند اگر بخواهید بغداد را بگیرید، چه می‌خواهید. او هم می‌گفت: «این‎‎ها را می‌خواهم. اگر این امکانات را به من بدهید، بغداد را می‌گیرم. اما من نمی‌خواهم جنگ را تمام کنم، من می‌خواهم بجنگم. این امکانات را به من بدهید که من بجنگم.» آقای محسن رضایی واقعیت را گفت. درست است که مملکت در شرایطی بود که نمی‌توانست آن امکانات را بدهد، ولی در حقیقت آن روحیهای که زود‌تر جنگ را تمام کنیم، فائق شد. آن‎‎ها رفتند خدمت امام و گفتند آقا، این امکانات را می‌خواهند و ما هم نمی‌توانیم این امکانات را بدهیم.

 

در آن قطعنامههایی که بعد از فتح خرمشهر تصویب شده بود دست ما خالی بود و هیچچیزی نداشتیم. قطعنامه ۵۹۸، بسیاری از خواسته‎‎های ما را تأمین کرد و بالأخره هم متجاوز معلوم شد و هم عراق می‌بایست غرامت بپردازد. لذا در پذیرش قطعنامه دستآوردهایی داشتیم. تمام نقاط سرکوب کشورمان را آزاد و چشم فتنه را کور کردیم. امروز می‌بینید که در این دنیای وانفسا، مدام بحث ایران را مطرح می‌کنند و می‌گویند گزینه نظامی و سپس گزینه نظامی را می‌گذارند کنار، اگر ما بعد از فتح خرمشهر جنگ را ادامه نمی‌دادیم، امروز گزینه نظامی اولین گزینهشان بود. ایران کشوری بود که آن روز حتی فشنگش را از خارج می‌آورد. صنایع دفاع داشت ولی به درد نمی‌خورد. سیمخاردارش را از خارج می‌آورد؛ شوروی سیم خاردارش را پشت مرز‌هایش نگه داشته بود. بعد از دو سال سفیر وزارت خارجه شوروی گفت با کمال افتخار می‌خواهم به شما بگویم که ما اسلحه و مهمات شما را آزاد کردهایم و وقتی آزاد کردند دیدیم سه تا ماشین سیم خاردار بود! اما الان واقعا در خیلی از سلاح‎‎های متعارف دنیا اگر در رتبه اول و دوم نباشیم لااقل جزو پنج شش مورد اول هستیم. ما الان از نظر هواپیماهای بدون خلبان از آمریکایی‎‎ها جلوتریم؛ هم از لحاظ برد و هم از لحاظ حجمی که می‌توانیم حمل کنیم. درست است که ما هنوز در خیلی از چیزها وابسته هستیم اما الحمدلله از خیلی چیزها هم آزاد و در خیلی موارد خودکفا شدهایم. ما از نظر نظامی از این تحریم‎‎ها ناراحت نیستیم چراکه قدرت نظامی ما در کلیات، احتیاجی به خارج ندارد. به هر حال در زمانی قطعنامه پذیرفته شد که ما در قدرت دفاعی بودیم. یک عده می‌گویند که نه، شما آنزمان ضعیف بودید.

 

ما می‌گوییم که دشمن با دست خودش، با دو قضیه، خلاف این را اثبات کرد. یکی حمله منافقین به قول آن‎‎ها فروغ جاویدان و به قول ما مرصاد که یکی از لطف‎‎های خدا بود؛ من رفتم خفت و ذلت خدا را بر سر این همزندانی‎‎های قبل از انقلاب خودم در کنار جاده‎‎ها دیدم. دیگری هم حملهای که عراق با قدرت در جنوب کرد. و چنان توسط سپاه و ارتش سرکوب شد که بعد از قطعنامه جمع کرد و رفت. بنابراین ما بهخاطر ضعف، قطعنامه را قبول نکردیم. ما اول که جنگ را شروع کردیم ساختار ارتشمان مطمئن نبود. اما امروز‌‌ همان اعتمادی که به سپاه است، به ارتش ما هم هست. لذا جنگ در زمان خوبی تعطیل، و آتشبس پذیرفته شد و اگر امروز ما از نظر نظامی احساس امنیت می‌کنیم برای این است که شش سال جنگ را ادامه دادیم تا به اینجا برسیم که حقمان را بگیریم و زمینمان را آزاد کنیم و در اوج اقتدار نظامی باشیم و چشم دشمنان را کور کنیم.

 

 

شما فرمودید که دولت از آقای رضایی بهعنوان فرمانده سپاه خواست که... ولی آنطور که گفته می‌شود آقای هاشمی این نامه را نخواست؟

 

نه. رییس ستاد خواست.

 

 

آقای رضایی هم گفتند که من این نامه را خطاب به امام ننوشتم؛ آقای هاشمی خواست که بعد نامه‎‎ها را بردند برای امام.

 

دولت خواست و آقای رضایی به آقای هاشمی نوشت. دولت هم یعنی رییس ستاد جنگ. بالأخره آقای هاشمی فرمانده جنگ بود و اینهم رییس ستادش بود.

 

 

شما فکر می‌کنید اگر دستگاه دیپلماسی ما قویتر می‌بود جنگ زود‌تر پایان نمی‌یافت؟ با توجه به اینکه آقای هاشمی یکی از تز‌هایش این بود که ما یک عملیات بزرگ انجام دهیم و یک جای مهمی را بگیریم که با استفاده از آن بتوانیم خواستههایمان را بهدست آوریم. ما دیدیم که در زمان تصرف فاو این اتفاق افتاد؛ ما منطقه مهمی را گرفتیم اما نتوانستیم از آن استفاده کنیم.

 

با‌ شناختی که من از علت جنگ دارم، مثل دیگران فکر نمی‌کنم. یعنی آن‎‎ها همیشه در مقابل حرکات ما خواست ما را بررسی نمی‌کردند بلکه عقبه و توان ما را بررسی می‌کردند. لذا آنموقع اگر دیپلماسی هم فعال می‌شد، باز هم یک چیزی می‌باختیم و چیزی گیرمان نمی‌آمد؛ البته طبیعی است که دستگاه سیاسی و دیپلماسی کشور مثل ما فکر نکند چراکه در بخش خودش فکر می‌کند. من الان در مقام دفاع از آن‎‎ها نیستم ولی می‌خواهم بگویم که دیپلماسی فعال در صورتی فایده می‌داشت - چنانکه فعال هم شد - که ما از موضع قدرت حرف می‌زدیم. یعنی آقا، بروید بنشینید صحبت کنید و بدانید اگر جنگ دیگری رخ دهد، ما پیروزیم.

 

 

یعنی ما در زمان فاو اینقدرت را نداشتیم؟

 

نه، ما عقبهای نداشتیم.

 

 

وقتی فاو سقوط کرد چطور؟

 

وقتی فاو سقوط کرد، ما در موضع ضعف بودیم. اما نه ضعفی که قطعنامه را بپذیریم لذا مصلحت نبود. یکی از ناگفته‎‎های جنگی این است که هنوز هم نمی‌گوییم؛ سقوط فاو سیاسی بود و در اثر بیتوجهی، فاو سقوط کرد، نه در اثر ضعف نظامی ما. در داخل مملکت اتفاقاتی افتاد که فاو سست شد و ما عقب نشستیم. مناقشات سیاسی داخل کشور اثر داشت و علتش هم مجلس سوم بود. مثلا ما به فلان استان که نیروی اصلی ما را در سپاه و بسیج تشکیل می‌داد. می‌گفتیم آقا ما از فلان استان اینمقدار نیرو می‌خواهیم. این‎‎ها می‌گفتند صبر کنید انتخابات تمام شود، اینجا فعلا دو جناحی شده. بهطور کلی مسایل سیاسی تأثیر گذاشت.

 

 

یعنی بهسبب عدم اعزام، جبههها خالی از نیرو شد و باعث پیشروی عراق و سقوط فاو و جزایر مجنون شد؟

 

بله تا اندازهای.

 

 

چگونه این بسیجی‎‎هایی که به جبههها می‌رفتند، واقعیت جبهه را نمی‌دانستند؟ این نگاه را چهکسی به آن‎‎ها داد؟ آیا حاصل تبلیغات جنگ بود؟

 

آن را باید اشخاص دیگری مشخص کنند، من در ارتباط با تخصص خودم حرف می‌زنم. (با خنده) باز الان از ناگفته‎‎های جنگ می‌خواهید؛ الان موقعش نیست. انشاءالله موقعش می‌رسد.

 

 

کی موقعش می‌رسد؟

 

من یک کتاب خاطراتی دارم در مورد لجستیک جنگ که در حدود هزار صفحه است که امیدوارم یکی دو ماه دیگر چاپ شود و یک کتاب دیگر هم دارم که فعلا قابل چاپ نیست و بعدها چاپ خواهد شد؛ شاید بعد از انشاا... شهادت من یا وفات من. این‎‎ها چیزهایی است که در زمان خودش گفته خواهد شد. الان نفعی از آن نمی‌بریم چراکه ما یک اصلی داریم که می‌خواهیم آن اصل را محکم نگه داریم و آن یک ایران مستقل تحت حاکمیت ولایت فقیه است. لذا در برابر هر جریان و صحبتی و هر واکنش و هر کنشی که بخواهد در مقابل این ایده بایستد یا باید سکوت کنیم یا باید بجنگیم.

 

 

در میان نظامی‎‎ها چهکسانی موافق ادامه جنگ بودند؟

 

همه.

 

 

آقای شمخانی می‌گوید که مخالف بوده است.

 

نه.

 

 

امام آقای هاشمی اخیرا گفتهاند که یکی از فرماندهانی که قبل از قطعنامه مخالف ادامه جنگ بود آقای شمخانی بود.

 

علت اینکه می‌گویم نشنیدم این است که آقای شمخانی یک سپاهی منضبط بود و در مورد فرماندهاش که آقای رضایی بود، اصلا اظهار عقیده نمی‌کرد. من بیشتر اظهار عقیده می‌کردم، چون همطراز آقای رضایی بودم. در شورای فرماندهی ما سه تا رکن داشتیم. فرمانده، نماینده امام و وزیر، ما سه تا رکن بودیم که بدون حضور یکی از این‎‎ها شورای فرماندهی تشکیل نمی‌شد. من بعضی مواقع با محسن رضایی بحث‎‎هایی داشتم. البته همیشه چون دوتا سمت داشتیم یکی وزیر و یکی هم مسئول لجستیک جنگ؛ در لجستیک از او تبعیت می‌کردم و واقعا او هم همیشه اظهار رضایت کرده و هر جا می‌رود تعریف می‌کند. ولی من نشنیدم که آقای شمخانی اگر هم مخالف بوده، اظهار کرده باشد؛ مگر آنکه بعدا گفته باشد.

 

 

فضای جبهه‎‎ها چطور بود؟ در نامه‎‎هایی که در آخر جنگ نوشته شد، یکی را هم آقای خاتمی نوشتند، گفتند مردم دیگر آن روحیه رفتن به جنگ را ندارند. خیلی‎‎ها می‌گویند این صحبت‎‎هایی که به امام منتقل می‌شد، باعث شد امام قطعنامه را قبول کنند، علیرغم آن میل باطنیای که داشتند و بعد هم گفتند من جام زهر را نوشیدم. سؤال ما این است که امام چقدر تحتتأثیر این مسایل قرار گرفتند. اصلا امام شخصیتی بودند که تحتتأثیر صحبت‎‎های اطرافیان قرار گیرند؟

 

می‌خواهم امام را با مردم برای شما تشریح کنم. یک روزی رفتم خدمت امام. در اوج اختلافات بنیصدر با بزرگان ما. من یک خاطرهای دارم با بنیصدر که شاید شما شنیده باشید. من زمان شکست حصر آبادان رفتم دزفول، آنموقع هنوز کلاشینکف برای ما سلاح سازمانی نشده بود،‌‌ همان ژ-۳ خودمان بود که مدام هم گیر می‌کرد. مرحوم کلاهدوز به من زنگ زد و گفت که اگر هزار تا تفنگ ژ-۳ دیگر برای من بفرستید من با قدرت عملیات را انجام می‌دهم. ما هم هرچه گشتیم در کمیته‎‎ها و... گیر نیاوردیم. رفتم دزفول و بنیصدر را در پایگاه پیدا کردم. آنجا سالنی بود که شاید حتی یک صندلی نگذاشته بودند تا کسی بنشیند. هرکسی می‌خواست بنیصدر را ببیند باید می‌ایستاد. یکی از کسانیکه ایستاده بود، آقای غرضی استاندار خوزستان بود که به من گفت: ما چند ساعت است اینجا ایستادهایم و معطل این آقا هستیم. چند دقیقهای که گذشت بنیصدر با لباس نظامی بیرون آمد. من رفتم به او گفتم: آقای بنیصدر، دستور دهید به صنایع دفاع که به ما هزار تا تفنگ بدهند. گفت: بروید از اربابانتان بگیرید. گفتم اربابان من چه کسانی هستند؟ گفت آقایان بهشتی و هاشمی و خامنهای. گفتم تفنگ‎‎ها دست اربابان من نیست، دست توست. گفت نمی‌دهم. یک جیپ بود که سرش به دیوار بود، بنیصدر رفت آنطرف شاگرد نشست، من رفتم زیر لاستیک عقب جیپ سمت راننده خوابیدم و خلاصه آمد پایین و یک حواله نوشت که برو هزار تا تفنگ بگیر. آنموقع هنوز من محافظ هم نداشتم. پریدم پشت لنکروزم و یک راست رفتم صنایع دفاع. آنجا که رسیدم، گفتند تلگراف زدهاند که ندهید. البته من بهجای هزار تا، ۳ هزار تا برداشتم! خدمت امام رسیدم و گفتم: آقا شما آقای بنیصدر را می‌شناسید؟ گفتند بله، گفتم آقایان بهشتی و خامنهای و هاشمی را هم خوب می‌شناسید. گفتم اینقدر بنیصدر به این‎‎ها ظلم می‌کند، باز هم شما از بنیصدر حمایت می‌کنید. امام با عصبانیت گفتند که من از بنیصدر حمایت نمی‌کنم و قبولش ندارم و به او رأی هم ندادم؛ برای من بنیصدر ارزشی ندارد، برای من آن ۱۱ میلیون انسانی ارزش دارند که به بنیصدر رأی دادند. و روزی از او همه حمایت‎‎ها را می‌گیرم که مردم رأیشان را پس بگیرند. جالب است روزی که در مجلس بنیصدر عدم کفایت سیاسی گرفت، یک شاهدی گفته بود که آن صاحب ۱۱ میلیون رأی، امروز یک رأی برای خنده آورد! این آقای جعفری نامی در مجلس به او رأی داد.

 

امام یک شیوهای داشتند که امروز آقا هم‌‌ همان شیوه را دارند که غیر از کانال‎‎های رسمی خیلی کانال‎‎هایی دارند که از مردم خبر می‌آورند. زمان امام یک همزندانی داشتم که آدم خوبی بود؛ معلم بود. زن و ۶-۵ بچه داشت. می‌دیدم که این آقا غیر از دو سه روزی که روزه در آن حرام است، همه سال را روزه می‌گیرد و هر شب تا صبح نماز می‌خواند. از او پرسیدم: آقای طالبیان، اینها چیست؟ گفت: این‎‎ها نماز و روزه‎‎های قضا است، من با پول این‎‎ها زن و بچهام را اداره می‌کنم. بعد که انقلاب ما را آزاد کرد و او را هم آزاد کرد، یک روز او را دیدم؛ گفت مأمور اطلاعات امام هستم. معلوم بود که امام از این دست افراد زیاد دارد. القصه؛ امام‌‌ همان حرکت پذیرش قطعنامهاش هم یک حرکت پندآموز و یک درس بود. ایشان خیلی راحت می‌توانست بگوید که قبول نمی‌کنم. جنگ در زمان خوبی تمام شد. ما در اوج قدرت و خودکفا شده بودیم، بعد هم رسیدیم به اینجایی که امروز می‌بینید. ولی به هر حال حقایقی هم روشن شد.

 

 

یعنی شما مخالف ادامه جنگ بودید؟

 

ما نه، ما می‌گفتیم که هرچه امام بگوید. من بعد از خرمشهر، مخالف آتشبس بودم. آنموقع مخالف نبودم. آن روز من به کلی خبر نداشتم. یادم است وقتی رفتم دفتر آیتالله خامنهای، کنار آقای روحانی که رییس کمیسیون دفاع بود نشسته بودم تا به اینجا رسید که احمدآقا گفتند آتشبس را قبول می‌کنیم. آقای روحانی به من گفت که بلندشو وسایلت را جمع کن و برو؛ تو به درد جنگ می‌خوردی و به درد صلح نمی‌خوری. یکی دو ماه بعد، مجلس دیگر به من رأی نداد.

 

 

آقای شیخالاسلام می‌گوید وقتی نامه امام خوانده می‌شد، اثرات اشک امام روی نامه مشخص بود؟

 

این سخن درستی نیست. من نامه را دیدم. امام اصلا غیر از امام حسین برای هیچکسی گریه نمی‌کرد.

 

 

به نقل از حاج آقا، گفته می‌شود که امام فرموده بودند: بعد از عملیات مرصاد، اگر من می‌دانستم که مردم حاضرند اینقدر پای جنگ بایستند، قطعنامه را نمی‌پذیرفتم. این مطلب صحت دارد؟

 

من این را از احمد آقا پرسیدم اما ایشان تأیید نکرد. من در خانه خودم از احمد آقا پرسیدم اما تأیید نکرد. امام همه حرفهایشان را هم نوشتند. ما به دستور امام با احمد آقا یکسری جلساتی داشتیم، قدیمی‎‎ها ۱۵-۱۰ نفر از قدیمیها - مؤتلفه اول - بودیم که هر ماه در خانه یکی جمع می‌شدیم. این جلسات بعد از رحلت امام هم ادامه داشت. نزدیک رحلت احمد آقا از ایشان پرسیدم که امام چنین چیزی گفتهاند؟ گفت نه.

 

 

آقای محسن رضایی در آن نامه معروفش به آقای هاشمی، بحث امکانات را مطرح کرده بود. آیا ما می‌توانستیم آن امکانات را تأمین کنیم؟

 

بله، از نظر توان مالی می‌شد تهیه کرد. در آن زمان ما می‌توانستیم تانک بخریم و هواپیما بخریم ولی پولش را نداشتیم. خیلی پول می‌خواست. بودجهای که دولت برای جنگ فرستاده بود خیلی کم بود. مثلا سال ۶۵ کل ارز مملکت ۶ میلیارد و ۵۰۰ میلیون دلار بود که از آن هم نزدیک به یک میلیارد و ۵۰۰ یا ۶۰۰ میلیون دلارش را گذاشتند برای جنگ. اوج ساخت داخل ما‌‌ همان سال بود که با ۳۸۰ میلیون دلار که مواد آوردیم ۱۲ میلیون گلوله توپ و خمپاره در داخل ساختیم.

 

 

سال ۶۷ هم همینمقدار بودجه بود؟

 

نه سال ۶۷ بیشتر بود، زیرا ارز هم بیشتر شده بود. صحبت از ۴۰ یا ۵۰ میلیارد دلار بود که تهیهاش برای ما متصور نبود.

 

 

فکر می‌کنید این مصلحتی که امام می‌فرمودند، چه بوده؟

 

همینی که الان اینجاست.

 

 

یعنی بمب شیمیایی و اینها؟

 

همه این‎‎ها بود؛ بهعلاوه سقوط هواپیما هم بود. می‌توان خیلی شرایط و دلایل برای پذیرش قطعنامه در آن زمان ذکر کرد. تا قبل از یکی دو سال آخر، قدرت‎‎های بزرگ به صدام کمک می‌کردند اما بعد از آن خودشان وسط میدان آمدند. یعنی اطلاعات و ارتش آمریکا در اختیار صدام قرار گرفت.

 

 

گفته می‌شود در کربلای چهار، اگر ماهواره‎‎های آمریکا یک ساعت قبل از عملیات عکس‎‎ها را به عراقیها نداده بودند، ایرانی‎‎ها بصره را گرفته بودند.

 

تا قبل از آن در خبرها می‌گفتند که آمریکا کمک غذایی به عراق می‌کند. مدتی بعد می‌گفتند که کمک نظامی می‌کند. بعد خود آمریکا سکوهای ما را در خلیجفارس زد. هواپیمای ما را عمدا زدند و بعد هم پیغام دادند که باید جنگ را تمام کنید. این پیغام‎‎ها می‌آمد ولی ما کاری نداشتیم به اینکه واکنش مدیریت مملکت و امام به این‎‎ها چه خواهد بود. ما تا وقتی که امام می‌گفت بجنگید، می‌جنگیدیم. ما در‌‌ همان زمان در اکثر سخنرانیهایمان که در شهرها و جبهه‎‎ها می‌رفتیم، این جمله را می‌گفتیم که ما مأمور به وظیفه هستیم و مأمور به نتیجه نیستیم. اولین آیهای که ما هنگام رفتن به جبهه می‌خواندیم این بود که: چه انتظاری از ما دارند؟. یکی از این دو خوبی، یا می‌کشیم یا کشته می‌شویم. احدی الحسنین.

 

 

از نظر شما، منظور امام (رحمتاللهعلیه) از بهکار بردن تعبیر جام زهر چه بود؟

 

ایشان با این تعبیر می‌خواهند بگویند که برایم سخت بود بپذیرم. آقای هاشمی رفت خدمت امام و به ایشان عرض کرد که بگذارید من بهعنوان فرمانده جنگ، قطعنامه را بپذیرم؛ این ماجرا واقعیت دارد. امام گفتند نه، من خودم جنگ را شروع کردم و خودم هم تمامش می‌کنم.

 

 

اینکه امام بعد از پذیرش قطعنامه، دیگر سخنرانی عمومی نداشتند، دلیل خاصی داشته است؟

 

چرا سخنرانی عمومی داشتند. اما کم بود. امام بعد از پذیرش قطعنامه، کمکم حالشان مساعد نبود. من یادم هست که نزدیک عید سال ۶۸ که رفتم ملاقات ایشان، ایشان خیلی لاغر‌تر شده بودند. ایشان از مدت‎‎ها قبل، از بیماری رنج می‌بردند. امام بعد از خروج از بیمارستان قلب همیشه احساس می‌کردند که... وصیتنامهشان را هم سال ۶۳ نوشته بودند.

 

 

امام در پیام قطعنامه فرمودند بروید مردم را آگاه کنید که چرا قطعنامه را پذیرفتیم. چراکه کسانی می‌آیند و حرف‎‎های نامربوط می‌زنند و باید جلوی این‎‎ها گرفته شود. بالأخره این پیامی بود که امام به مسئولین دادند و خطابشان به مردم نبود. شما فکر می‌کنید چقدر به این صحبت امام عمل شد و چقدر مسئولین توانستند این را محقق کنند؟

 

آقای هاشمی‌‌ همان موقع در دو تا از خطبههایش مطالبی را گفت. البته من دیگر خیلی فرصتی بهعنوان مسئول نداشتم. دو ماه بعد، از وزارت بیرون آمدم و در سپاه، مسئول بنیاد تعاون شدم و رفتم بهدنبال رسیدگی به خانواده بچه‎‎های سپاه؛ ولی آقای هاشمی و مقام معظم رهبری به اندازهای که می‌شد این کار را کردند، ولی به هر حال هرچه در حال حاضر گفته شود بهتر از آنموقعهاست.

 

 

آیا همه سیاسیون مخالف ادامه جنگ بودند؟

 

همه نه بلکه فقط یک عدهشان.

 

 

چه کسانی مثلا؟

 

بیشتر، بچه‎‎های مجاهدین انقلاب اسلامی مخالف بودند.

 

 

موضع خود آقا چه بود؟

 

من بهطور خاص از ایشان سؤال نکردم. یکی از ویژگی‎‎های مقام معظم رهبری این بود که تا امام مطلبی را نمی‌گفتند، ایشان از خودشان اظهارنظری نمی‌کردند.

 

 

رهبر گرانقدر انقلاب آقای خامنهای در سال ۷۵ در سخنرانیای فرمودند که: قطعنامه را که قبول کردیم بهخاطر این فشار خارجی نبود، بهخاطر فهرست مشکلاتی بود که مسئولین آن روز انقلاب اسلامی، مقابل روی امام گذاشتند و نشان دادند که کشور نمی‌کشد و نمی‌توانند جنگ را با اینهمه هزینه ادامه دهند. امام مجبور شد و قطعنامه را پذیرفت؛ پذیرش قطعنامه بهخاطر ترس نبود و بهخاطر هجوم دشمن و تهدید آمریکا نبود. بهخاطر این نبود که آمریکا ممکن است در امر جنگ دخالت کند، چراکه آمریکا قبل از آنهم در امر جنگ دخالت می‌کرد. وانگهی اگر همه دنیا در امر جنگ دخالت می‌کردند امام (رضواناللهعلیه) کسی نبود که رو برگرداند و برنمیگشت؛ آن یک مسأله داخلی بود و یک مسأله دیگر بود. در اینباره توضیح بفرمایید.

 

شاید اینجا بشود اینطور گفت: آقای هاشمی در ‌‌نهایت معتقد بود که یا جنگ را با پیروزی تمام کنید یا اگر نمی‌توانید، بگویید نمی‌شود. از این حرکت آقای هاشمی می‌شود برداشت کرد که آقای هاشمی موافق پایان جنگ بود زیرا بیشتر با جنگ درگیر بود اما یک ابتکاری به خرج داد. آقای هاشمی رسما من را خواست و گفت: می‌خواهم دولت را درگیر کنم، دولت شعار جنگ می‌دهد اما جنگ نمی‌کند.

 

 

جنگ نمی‌کند، یعنی امکانات در اختیار جبههها قرار نمی‌دهد؟

 

یعنی نمی‌آید در جنگ. لذا منجر به کنار رفتن ما شد و ستادی که آقای هاشمی بنیان گذاشت. آن ستاد هم ظرف دو ماه جنگ را تمام کرد.

 

 

آقای رفیقدوست بهعنوان آخرین سؤال من از اول مصاحبه ذهنم مشغول این بیت شعری است که زیر عکس حضرت آقا نوشته شده است: (در ظلمت شب طلیعه روز تویی/ پاییز منم همیشه نوروز تویی/ سوگند به روح پیر این آبادی/ مظلومتر از بهشتی امروز تویی) آیا این شعر برای خودتان است؟

 

بله.

 

 

آیا واقعا دلیلی برای مظلومتر بودن حضرت آقا از شهید بهشتی دارید این اعتقاد قلبی شماست؟

 

من عقیدهام را درباره امام حتی در بعد از رحلت امام در مراسم بیعت با آقا برای مردم گفتم که حتی مورد اعتراض آقای انواری واقع شد. من گفتم که در حد شناخت من در عالم خلقت، بعد از ۶ - ۵ انبیای اولی‌العزم و ۱۴ معصوم ما انسانی به کمال و بزرگی امام نمی‌شناسیم. این امام بالا‌تر از مردم و پایینتر از آنهاست. که آقای انواری گفت در مورد امام غلو کردهاید. خب آن امام در کنارش؛ درست است که از ایشان مدام گرفته می‌شد ولی تا یک مدتی مطهری داشت، بهشتی را داشت، هاشمی را داشت، مقام معظم رهبری را داشت. آقا در یک برهه اخیر تک مانده بود و انصافا وقتیکه امام از دنیا رفت، آقا رهبر شدند، انقلاب مسیر خودش را طی می‌کرد ولی مسائلی در ۱۶ سال بعد از امام. بر سر انقلاب آمد. آقای هاشمی آمد و گفت حق همین بود مملکت ویران شده و کارخانهها به آن صورت شده و انصافا در زیربنای اقتصاد آقای هاشمی خیلی خوب کار کرد. اما نسبت به مسائل فرهنگی و اجتماعی بیتوجهی شد. ولی بعد از آنکه آقای هاشمی رفت کنار و آقای خاتمی آمد همه چیز‌‌ رها شد. و اصلا آمدند دنبالشان که همهچیز را عوض کنند. اینجا بود که آقا تنها بودند. اگر زمان آقای هاشمی اوضاع داشت کمی انحراف پیدا می‌کرد، در زمان آقای خاتمی یکمرتبه منحرف شد تا رسیدیم به دولت نهم و دهم که متأسفانه من معتقدم با همه ادعایی که می‌کنند دولتشان دولت ولایتفقیه نبود. کما اینکه خاتمی نبود و کما اینکه آنطوری که آقا می‌خواست هاشمی هم نبود.

 

 

یعنی آقا یک آرمان خاصی دارند؟

 

مثلا من می‌دانم که‌‌ همان اول تشکیل دولت آقای احمدینژاد، آقا راجع به یکی از وزرا کسی را به آقای احمدینژاد که من آن شخص را می‌شناسم پیشنهاد کردند برای یک وزارتخانهای، و در ادامه هم مخالفتهایی را که با فرمان آقا کرد این آخر همه فهمیدند، ولی آقا در کمال غربت و تنهایی همه را به جان خرید. یکبار بهصورت تفصیلی همه حرفهایم را برایتان بازگو می‌کنم

 

سید ابوطالب موسوی/ َ  هفته نامه پنجره

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

چند قدم مانده به محراب

"روضه ها و روزه ها" وقتي به ليالي قدر نزديك مي شود، انسان را در برابر عظمت علي به تواضع وا مي دارد . كه او ميزان سنجش اعمال جن و انس است . آري ! «ابوتراب» باب مدينه علمي است كه« محمد» شهرش بود و اين همه تعريف« محمد» از «علي، امّا كه چه حسادت ها كه برنينگيخت .

منهاي حسن و حسين و زينب و عباس و عون و جعفر. تو چه مي داني كه چه كشيدند "مرغابي ها" از آمدن سحر.

ياران علي  قليلند امّا كَمْ مِنْ فِئَهٍٍ قَليْلَهْ غَلَبَتْ فِئهٍ كَثيْرَه .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

 

 

 

هامون در خون

 

برخیز...پدر!

       برخیز پدر! این قامت رعنای تو، حيف است كه در اين خاك بماند.

 شب‌هاي بلند تنهائي بدون لالائي تو چگونه خواهد گذشت؟ مادر و مادر بزرگ بعد از تو  چه گريه‌ها و چه بغض‌هائي را  كه  از من و خواهرم پنهان نخواهند ! 

پدر!  اين جاده آسفالته خونين براي عبور و مرور عادي مردمان نيست كه روضه‌ائي است ممتد و اندوه‌بار كه هر روز "مقتل" تو را روايت مي‌كنند.

پدر رعناي من!

 بعد از تو هم كلاسي‌هايت هزاران كيلومتر آن طرف تر از "قتلگاهت" هر روز به جاي تو سر كلاس درس مي‌روند و هر شب درس‌هاي‌شان را مرور مي‌كند تا اسلام؛ اسلام بماند ... حتي استادهايت به جاي تو به شاگردان درس خوان تا صبح بيدارِ "علوم حديثي" نمره بيست مي‌دهند تا بتوانند شبيه تو باشند.

  اما پدر! هيچ كدام از هم كلاسي‌هايت  در رجعت دوباره آل اموي در "فتنه‌ي  سبز خرداد" نبودند تا حلقوم بریده‌ی به خون نشسته‌ي تو را فرياد كشند.

 اي كاش!  مي‌بودي پدر  و مي‌ديدي كه هم‌كلاسي‌هايت  براي تبليغ " عدالت" در "ميليشاي سبز"  حلقومشان را پنجرهِ‌ي پنجه‌ي صداي همان خبيث كه بر حلقومت چنگ انداخت، كرده‌اند و شعار مي‌دادند: توپ تانك بسيجي ديگر اثر ندارد.... و  رهبرت را " سيّدعلي " نمي‌خوانند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

سرزمين فراموش شده

 

       قلّه‌ي "تته" در اوج سلسله جبال "اورامانات"؛ محل تلاقي "پاوه"، "مريوان" و "حلبچه‌ي" عراق است. جائي است عجيب. گوئي زمين، تكّه‌اي از آسمان را چنگ زده تا تو از آن بالا تمام اتفاقات رخ داده در اين بلنداي  زمين را مشاهده كني. تاريخ را مكّاشفه كني. محمّد ابراهيم همّت و احمد متوسّليان را شهود كني. احمد را مي‌ببيني كه با سر انگشتانش جائي از "افق" را به آن بسيجي نشان مي‌دهد گوئي كرانه‌اي از درياي مديترانه‌ را مي‌بيني و آن "كودك" فلسطيني و "همت" كه بغض كرده و روي جاده آسفالته داغ "طرابلس " انگار هزاران سال منتظر "احمد" نشسته‌اند تا او با تقي "رستگار مقدم" و "كاظم اخوان" باز گردنند.

قلّه‌ی "تته" مواقعي از سال مه‌آلود است و به برف چند متري نشسته است. چشم، چشم را نمي‌بيند. مه‌آلود است و چشمانت، كومله‌اي كه در كمين  است تا بسيجي‌ائي را به دندان بگيرد، نمي‌بيند. "منافقين" در ميان مردم و مردم در ميان "منافقين" و بسيجي‌هائي كه به كردستان  آمده‌اند؛ به نقطه صفر مرزي تا انديشه‌هاي حضرت "روح الله" در سرمايي سرد 30 درجه‌ي "كردستان" يخ نزد تا من و مائي خاموش تا غفلت جايگزين عبرت نشود.

  اينجا "تته" مردماني دارد مثل "بي‌بي حنيفه" كه سواد ندارند و تاريخ نخوانده‌اند و "سنّي" مذهبند اما خوب مي‌داند كه وحدت حول محوري جز "ولايت" نه تنها بلاهت است كه خطري است بالاتر از تفرقه.

 

 "بي‌بي حنيفه" خرداد داغ 88 تهران نبود در روستايش "دزلي" داشت علف‌هاي هزر باغش را وجين مي‌كرد وگرنه به برخي از "آيت الله" ها مي‌فهماند كه چطور بايد از انقلاب دفاع كرد. 

 او كه داغ فرزند شهيدش را بر سينه دارد، راحت‌تر مي‌تواند دم از "امام" بزند يا آيت‌الله‌هائي كه  در پلكان هواپيما يا در پاريس با امام بوده‌اند؟ و امروز.... او امام را نديده امّا امام را مي‌داند كه از نسل "آفتاب"است كه فرزند "پيغمبر" است.

 اگر پاي صحبت‌هاي اين پيرزن بنشيند او به شما  از "احمد" و "همت" خواهد گفت حتي از مسيح كردستان محمد "بروجردي" حرف‌هاي بس شنيدني دارد او كه فرزندش به دست كومله شهيد شده است به شما خواهد گفت كه روزها براي بسيجيان حضرت "روح الله" لباس مي‌شسته، غذا مي‌پخته، زخم‌هاي آنان را نيز پانسمان مي‌كرده و شب‌ها تا سحر در پست‌هاي "بازرسي" نگهباني مي‌داده است تا زنان كومله به فرزندان "روح الله" شبيخون نزنند.

 باغ او روزگاري قرارگاه پشتيباني  "كاك احمد" بوده است "بي‌بي حنيفه" امروز كه حرف از "كاك احمد" مي‌زند چشمانش به اشك مي نشيند، لبانش به ارتعاش و صدايش لرزان مي‌شود او هنوز باور ندارد كه احمد رفته است و ديگر باز نمي‌گردد....

 

ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آذر1389ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

"کوفه" دروغ نیست

 

 

      اینجا کربلاست، چند روزی مانده به "محرّم". گروهی در حال مهیّا شدن جنگ با "امام" و گروهی دیگر در اندیشه دفاع از " آل الله" امّا در این میان گروهی مردّد مانده­اند که کدام راه را برگزینند؛ "عبید الله" پسر حرّ جعفی اینگونست، مانده است میان دنیا و آخرت. اینجا کربلاست «قطقطانيه» چند فرسخي كربلا. ماجرا در چنين روزهايي رخ داده، چند روز پيش از آن كه "محّرم" از راه برسد، امام(ع) از صاحب چادري كه آن سوتر برافراشته شده، مي پرسد. مي­گويند از آن عبيدالله بن حر جعفي است. حضرت، حجاج بن مسروق جعفي را پي عبيدالله مي فرستد. اي پسر حر! منم حجاج. «حسين بن علي تو را به ياري خويش مي خواند اگر پيشاپيش او مقاتله كني پاداش مي يابي و اگر كشته شوي، به شهادت رسيده اي». حجاج از سوی امام عبید الله را دعوت می کنند، می­گوید:« ای حجاج از کوفه خارج نشدم مگر از ترس اینکه حسین وارد شود و من در آن شهر باشم و یاری اش نکنم». فایده­ای ندارد اين بار حسين (ع) خود به خيمه عبيدالله مي­آيد. « اي پسر حر! فرزند دختر پيامبرت را ياري كن و در ركاب او با دشمنان خدا بجنگ تا پروردگار توبه ات را بپذيرد. چه چيز تو را از همراهي من باز مي دارد؟» چه بگويد پسر حر جعفي؟ «به خدا سوگند مي دانم هركس از تو پيروي كند، به سعادت ابدي رسيده ولي احتمال نمي دهم ياري من سودي به حال تو داشته باشد. سوگندت مي دهم مرا از همراهي با خودت معاف كني. اما اين اسبم ملحقه است، آن را پيشكش تو مي كنم. تا به حال با اين اسب تيزرو دشمني را تعقيب نكرده ام مگر اينكه به او رسيده ام و هيچ دشمني مرا تعقيب نكرده مگر اينكه با اين اسب از پنجه او گريخته و نجات يافته ام. اسب تازنده و شمشير برنده‌ام تقديم تو! بگير و بگريز! من ضامن تو و خانواده ات هستم».

به اينجا كه رسيد حسين بن علي آيتي از آيات سوره كهف را تلاوت كرد كه تا ابد درس آموز حريت و فتوت خواهد بود «و ما كنت متخدالمضلين عضداً». من گمراهان را به ياري نمي گيرم. براي من خيرخواهي كردي، من نيز براي تو خيرخواهي مي كنم و مي گويم سوار اسبت شو و اگر مي تواني آن قدر دور شو كه فرياد استغاثه ما را نشنوي و جنگ ما را نبيني كه به خدا سوگند اگر كسي فرياد استغاثه ما را بشنود و ياري نكند خداوند او را با صورت بر آتش مي افكند.

تو بگو، تو كه پس از 1370 سال، صداي استغاثه حسين را مي شنوي! آيا مي‌شود جايي گريخت كه فرياد هل من ناصر ينصرني را از حلقوم سيدالشهدا نشنيد؟ تو بگو، چهره‌هاي شهره‌اي از ميان ما چگونه توانستند دست الفت و ائتلاف با دشمنان دين دهند آنها چگونه بر «ملحقه»هاي شيطان بزرگ نشستند، سواري گرفتند و سواري دادند؟ تو بگو چه شد كه ما نیز مانند پسر "حر جعفی" سکوت کردیم  تا صدای" هل من ناصر ینصرنی امام خویش را نشنویم و با "سکوت" دشمن علی را یاری کردیم مگر " عاشورا" نخوانده‌ای که چه آدم‌هائی و برای چه لعن می کن!.

  بچه‌های نسل سوم، باور کنید فرداهای کوفه دروغ نیست که علی (عليه السلام) دیگر نبود و"زیادها" از راه رسیدند و "میثم­ها" را برسر دار کردند. فرداهائی که "امت علی"، زیر آفتاب حکومت او به مستی و نافرمانی گذاردند تا به آنجارسید که علی آروزی مرگ کرد و نفرین کرد "أشباح الرجال" عرب را سپس در حالی که اشک از چشمانش جاری بود این‌چنین گفت: « أين اخوانى الذين ركبوا الطريق و مضوا على الحق اين عمار؟ و اين ابن التيهان؟ و اين ذوالشهادتين؟ و اين نظراؤهم من اخوانهم الذين تعاقدوا على المنيه و ابرد برؤسهم الى الفجرة»

 آری! مگر نه این است؛ ملتی که گذشته خویش را فراموش کند مجبور به تکرار آن خواهد شد اما این‌بار نقشه این می‌شود که من و تو نقش "نعش" را بیافرینم...هیهات !!!

 مردم کوفه تکرار نخواهند شد اما سر نوشت آنان، آری! تکرار شدنی است!!

 مردم اگر قربانی "جهالت" خویش شوند، امام نیز قربانی "عدالت" خویش خواهد شد. هزار پیامبر، هزار پیام رسان، هزار عاشق، جان خود را گذاشتند تا حکومت علی علیه السلام – آرمان انبیاء و اولیاء خدا - شکل بگیرد ... وحال که هست؛ هزار شهید، هزارمظلوم تاریخ چشم دوخته اند به نقش من و تو که چه خواهیم کرد در این رزمگاه" فتنه" که محل ابتلاء وآزمایش شده ا ست. غديرخم، سقيفه بني‌ساعده و صحراي كربلا؛ نام‌هائی است  كه با همه محدوديت مكاني‌شان، تأثيري به وسعت تاريخ بشريت داشته اند. غدير خم را "عيد" مي دانيم چون "امام" و "امت" دست در دست يكديگر داشتند. سقيفه بني‌ساعده اما مكاني است كه در آن با طراحي اشراف و بزرگان، پيوند "امت" با "امام" گسسته شد و تاريخ دردناك هبوط آدميت، نقطه عطفي جديد را تجربه کرد. فاجعه سقيفه در آنجاست كه "امت" بي "امام" مانده و تاريخ را رقم مي زند. البته كه "سقیفه" جریانی هميشگي است که در برابر هر نهضت توحیدی قرار می گیرد تا رهبری نهضت را از مسير اصلي خود خارج ساخته و به مسیر انحرافي منافع اصحاب سقيفه منحرف سازد. اصحاب "سقیفه" که از چهره هایی ظاهراً خودی بهره می برند، این هدف را در شکل پیچیده زیر تعقیب می‌کنند:

 ۱-ارتباط میان "امت" و "امام" را مخدوش سازند.

 ۲- فضایی ایجاد کنند تا نهاد "رهبری" در مسیر اعمال "ولايت" ناکارآمد شود.

 ۳- مطالبات خود را بر نهاد "رهبری" تحمیل کنند.

 صحراي كربلا اما مكاني براي "فاجعه بزرگ" است. در صحراي كربلا، اين بار نه "امت" با "امام" است؛ و نه "امت" بدون "امام" که اين بار اين "امام" است كه بدون "امت" مانده و نداي "هل من ناصر ينصرني" سر مي‌دهد، و سر انجام فاجعه عظيم قتل حجت خدا رقم مي‌خورد. انقلاب اسلامي اگر تكرار غدير در قرن چهاردهم هجري باشد، سقیفه انقلاب در کجای این حیات طیبه حکومت جهانی امام "روح الله" قرار گرفته است؟ انقلاب اسلامی اگر تکرار غدیر باشد، کربلای آن کجاست؟

 آری! دشمنان می دانند كه براي شكست انقلاب بايد "سقيفه"‌اي نوين و "كربلايي" ديگر را بازتوليد کنند. اما سوال این است که من و تو در کجای این طراحی مربوزانه ایستاده­ایم و قرار است چه نقشی در این پازل از خود داشته باشیم؟و ما نیز جزء کدام گروه خواهیم شد.

 

اینجا کربلاست و چند روزی مانده به محّرم....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آذر1389ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

علی علیه اسلام...پژواک تاریخ

  

 

   تاریخ گفته است:رسيدن به نام "تو" و عهد شكستن عاديست...تنها "ميثم"ها و "عمار"ها بودند كه به پاي تو ايستادن كه از جنس "تو" بودند و تاريخ ديگر جز ياران حضرت روح الله و يك؛ يا چند نمونه ديگر، هيچ به ياد ندارد...ايستادن به پاي "تو" را، فاطمه سلام الله عليها به ما آموخت كه اگر نبود "او" اين شب‌ها...شبهاي قدر هم، بوي كوفه، بوي نامردهاي تاريخ مي‌داد...

                                                           ***

    "روضه‌ها و روزه‌ها" وقتي به ليالي قدر نزديك مي‌شود، انسان را در برابر عظمت علي به تواضع وا مي‌دارد كه او ميزان سنجش اعمال جن و انس است. آري! "ابوتراب" باب مدينه علمي است كه "محمد" شهرش بود و اين همه تعريف "محمد" از "علي"  امّا چه حسادت‌ها كه برنينگيخت.

                                                          ***

    منهاي حسن و حسين و زينب و عباس و عون و جعفر. تو چه مي‌داني كه چه كشيدند "مرغابي‌ها" از آمدن سحر.

ياران علي  قليلند امّا كَمْ مِنْ فِئَهٍٍ قَليْلَهْ غَلَبَتْ فِئهٍ كَثيْرَه.

                                                           ***

       شنيدم زماني يتمي گريست از فقدان پدر و مسخره‌ي دوستانش و علي با او گفت: كه اين بار به آنها بگويد كه بابايم عليست و نه حسن و نه حسين هيچ نگفتند كه تو چرا باباي او شده‌اي....و عاطفه و محبتش را از يتيم دريغ نكرد. حيرت كردم كه چگونه مي‌توان، پدري را در كارزار جنگ، كشت و بعد از آن، لقمه را درست كرد و در دهان فرزندان آن پدر گذاشت و لعنت‌هاي مادر را بر قاتل پدر شنيد. تاريخ مي‌داني چه مي‌گويم؟ مي‌بيني چقدر پرت شده‌ايم؟ و اينجا بود كه دانستم هيچ شكوفه‌ي نو رسته‌اي نبايد تاوان اشتباه نسل هدر شده‌اي را بدهد و شايد در اينجاهاست كه مي‌گويم علي" تناقض"ها را با هم داشت.

... و من آسمان تنهائي‌ام را با علي پر كرده‌ام. اگر چه هر جا او رفت، من نرفتم و نمي‌توانم هم بروم اما سعي مي‌كنم، تنها سعي مي‌كنم كه بروم و اگر از جاده خارج شدم، مي‌خواهم كه مرا به جاده باز گرداند و نمي‌توانم جائي بنويسم و از علي نگويم.

 هزاران بار بلند فرياد مي‌زنم: علي. اين مولاي من بود. مي‌شناسيدش؟ مولاي شما چگونه است؟.... روشنائي خاموش؟

  

+ نوشته شده در  شنبه 27 شهریور1389ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

ميلاد " اشك" مبارك

به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد، نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر عزل ناب ندارد، همه گويند به انگشت اشاره، مگر اين عاشقِ دل سوخته ارباب ندارد.....

 السلا عليك يا اباعبد الله

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

  

   اماما! من نیز با تو سخنی دارم و درد دلی که جز در صحن و سرایت و پنجه انداختن در شبکه های ضریحت نمی توان گفت.

   اماما! چه نامت پر آوازه و چقدر حرف هایت که مهجور مانده. ای کاش! بچه های کانال حنظله می مانند ،همان ها که در آخرین لحظات مقاومت شان در کانال، بی سیم چی شان این گونه پیام داد:« عراقی ها عن قریب می آیند تا ما را خلاص کنند، من هم خداحافظی می کنم. سلام ما را به امام برسانید و از قول ما به امام بگوئید، همان طور که فرموده بودید،" حسین وار ایستادیم و مبارزه کردیم وتا نفرآخر جنگیدیم".

   

    ... سال ها بعد در عملیات تفحص، وقتی جنازه هاشان را از زیر خاک بیرون می کشیدند، بوی عطرشان  همه را به گریه انداخت، حتی آن چند نفر بعثی که کمی آن طرفتر ایستاده بود. "بسیجی ها" رازنده به گور  به آتش کشیده بودند و دستانشان را از پشت با سیم تلفن بسته بودند. این را می شد از استخوان های سوخته شان فهمید....آنها سوختند تا حرف امام بر زمین نماند.

 اماما! مرتضا می گفت: علم خمینی بر زمین نمی ماند مگر بسیجی ها مرده اند...

   اماما! آن زمان که کلاس سوم ابتدائی را در خرداد داغ شصت و هشت می گذراندم زیاد می شنیدم که می گفتند:« امام را زیاد دعا کنید» ومن منظورشان را نفهمیدم تا اینکه سپیده دم یک روز مارشی که تِمِ عزا داشت همه را مبهوت کرد. ابتدا سکوتی بعد بغضی و آخرهم، هق هق گریه ائی که دل ها را می ترکاند... چقدر آن روز ها سخت می شد بر لبان کسی خنده دید.

 اماما! برگرد و یک بار دیگر "عاشقانه زیستن" را عاشقانه زیستن را به ما بیاموز.

بچه ها ! امام را زیاد دعا کنید اما این بار برای یارانش، نواده گانش که اندیشه هایش را به یغما نبرند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 خرداد1389ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

علی ظافر

 

 

     تا آن زمان که  "گردش تابوت ها " در خیابان بهشت  بر دستان فرزندان خمینی موج می خورند  و تا خون از زخمهای "مرد جنگی ای" در بیمارستان ساسان می چکد آن جنگ ادامه دارد...

 

       انگشتر رهبر انقلاب مطابق آنچه در عکس ها آمده از ابتدای آذر ماه سال گذشته تغییر کرده است. رهبر انقلاب جدیدا انگشتر حدید به دست می کنند که به نظر برخی آگاهان دینی و مطلعان سیاسی معنادار است. روی این انگشتر حک شده است:"علی ظافر".مقام معظم رهبری پیش از این انگشتر شرف الشمس به دست می کردند.


    در روایت آمده است که امیرالمومنین علی علیه السلام انگشتر حدید را در زمان جنگ و فتنه به دست  می کردند.

+ نوشته شده در  شنبه 8 خرداد1389ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

آفتاب نشین

 

   اماما!  آفتاب نشین مهربانی های توایم... که از چشمان نافذت به پا خواسته و تا اعماق جان مستضعفان عالم جریان دارد اما مستکبران را چه شده؛ هنوز ربع قرن از وداع ات نگذشته که بر جماران هجوم آورده اند که منبرت که اندیشه هایت را به یغما ببرند.

    اماما! برخیز و یک بار دیگر دستانت را اشاره کن تا ریشه هایشان را برکنیم.

 

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه 8 خرداد1389ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

فتح... وطن، خاک، ناموس

 

 

چند روز دیگر  یعنی سوم خرداد ما خاک خودمان را فتح می کنیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

مدافعان امروز شهر...

 

   دیروز مدافعان شهر، خسته و رنجور و نگران از سقوط شهر صبح تا به شب،هزاران ساعت جنگیدند و آن گاه که «مسجد خرمشهر» که همه شهر بود به دست دشمن افتاد، همه گریان در آنسوی شط، ضجه می زدند اما امیدوار برای فردای پیروزی از پا ننشستند تا اینکه ...خرمشهر آزاد شد.

اما امروز رسالتی دیگر در پیش است.

 تو گوئی شهر در تسخیر نا محرمان است.

     ولایت،انقلاب، حجاب ..."مسجد" ماست؛ گلدسته هائی که نماد هویت "شیعی" بودن ماست امروزدشمن به فکر تسخیر است، چادرها،همان جریان خون شهید در کوچه های دیروز خرمشهر است برای آزادی و شرف.

 دفاع از آن جهاد امروز ماست تا فردهای ظهور...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

برای آنان که می آیند تنها با استخوانی و پلاکی...

 

   برای آنان که عاشقانه زیستن "زیستن" را بر مدار رملهای فکه به ما آموختند که گمنام بودن راز همیشه ماندن بر پیشانی تاریخ است.

    برای پیکرهائی که در نسیم بوی عطر چادر "حضرت مادر" هنوز در نیزارهای چزابه و رملهای فکه به عشق او مانده اند تا "گمنامی" مرام آنها باشد تا فرداهای دور...

  برای ما که هنوز در حیرت هوس دنیا دست و پا می زنیم هر چند گاهی سر می زنند تا از فطرت انسانیت به حیوانیت کوچ نکنیم.

  می آیند ساده، بی هیچ منتی از دنیا تنها با تکه استخوانی از جمجمه ای که از خدا ودیعت گرفته اند.

   آنان که دنیا را تنها به خاطر زیارت عاشورایش، گریه هائی اشک بار برای "زهرایشان حضرت مادر" دوست داشتند.

   بیبین چه ساده می آیند آن سان که حتی نامشان را دنیائی

می پندارند. بی هیچ نام و نشان می آیند به نام "انسان" که خدا آفرید تا ما انسان نماها را آئینه ای باشند که چقدر از خود، از خدا دور شده ایم.

   آنان در بازی دنیا مات نشدند که امروز ما را مات خویش  کنند.

    نگاه کن به این قطرات اشک که بی اختیار فرو می ریزند وقتی که عطر بوی شان تو را به بازی می گیرد یعنی اینکه هنوز ما را دوست دارند.

   حالا وقت تبرک است، چفیه ات را پرتاب کن بر روی تابوت تا اینان که دارشفایند.نه! امامزادگان "اشکند" تو را شفا دهند ...که تو را نجات دهند از این لجنزار متعفن دنیا....

 برخیز یا ایها الانسان الذی آمنوا بالله و رسوله....اتقو الله....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اردیبهشت1389ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

شلیک آخر، مردی که دیگر فرمانده نیست...

 انگار کن دارد شلیک می کنند به" قلب دشمن" این فرمانده ی جنگ دیروز.

 شاید هم شلیک کند به " قلب آقازاده ای در لندن" که لانه کرده اند در حاشیه امن انقلاب.

شلیک کن برادر! تنها به دشمن چه در آن سوی مرزها چه در حصار خانه ات.

شلیک کن! مگر نمی بینی دوستانت را  که انتظار می کشند تا تو از این جنگ "فاتحانه" باز گردی.

چه کشنده است این انتظار!

تو آیا شلیک میکنی؟

 تو آیا بر میگردی؟

به طرف دوستانت؟ به سمت دشمنانمان؟  .... شلیک میکنی!؟

"سمت ها" منتظر تو اند

تا در این غربال انقلاب

نامت باشد یا نه....!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

سیستان پایتخت " ندارها "

    اینجا سیستان "پایتخت ندارها"...

 وقتی فیلمت را می بینند، می خندند. آقا مسعود! نه برای طنز بودنش که ندارهای تو، اینجا دارایند....

    اینجا سیستان، نقطه صفر مرزی جائی که مردمانش گرسنگی را سق می­زنند و حتی آب آشامیدنی برای نوشیدن ندارند و کفش برای راه رفتن.

     اینجا پا برهنگان انقلاب جمع شده اند و فکر می­کنند که سهم آنان از توسعه اقتصادی همین چشمه آب گندیده ایست که باید هم با آن حمام کنند وهم از آن بنوشند...آنان منتظر سهام عدالتشان نیستند که بدانند عدالت چه طعمی است، فقط می دانند که سهمشان همین است که هست نه بیشتر نه کمتر....

     اینان جامعه مدنی شان را آسمان آبی - ای - می دانند که تا خدا، راه اجابت دعاهایشان را آزاد نگه داشته تا نجابت زندگی شان به سمّ وسوسه های دنیا آلوده نشود.

    اینجا در پایتخت ندارها، هر روز زندگی شان را با دعا برای سلامتی "ولی امر شان " آغاز می کنند که خوب می دانند که "فتنه" تنها گریبانگیر آنان خواهد شد که مولایشان را از یاد ببرند.

     اینجا در پایتخت ندارها "نجابت فقر" را ارزان نمی فروشند که "نهج البلاغه" را کلام مردی  که معاش را تابعی از معاد می دانست  هنوز از پستوهای تاریک تاریخ به گوش می رسد.

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  شنبه 21 فروردین1389ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

روزی قتلگاهت فکه می شود 3

     امسال از آن سالهائی است که بعد از ۸ سال حضور مداوم در" جبهه های جنوب" پا روی هوس گذاشتم و قصد دارم دیگر نروم. سخت است برایم دل کندن از حسینیه تخریب با آن شب های آسمانی  در کنار قبوری که معراج انسان بوده و هست، سخت است برایم دل کندن از رملهای فکه که "فراز جوانی" را در نسیِم روزهائی که به سوی کربلا وزیدن دارد سپری کرده ام.

   اما امسال می خواهم هجرت کنم. هجرت به سوی فکه ای که خون تازه شهیدی...  هنوز جریان دارد و نسیمش از  کربلاست.

از آنجا هنوز هیچکس چیزی نمی داند و می دانم روزی فکه می شود.

فکه ای با عِطر کربلا ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

حمله عقابها به لانه زنبور

 

 

این مطلب از متن هائی  است که دلی نیست و به سفارش مصطفوی عزیز سردبیر محترم نشریه امتداد نگاشته شده است.....

مروری بر رشادتهای خلبانهای نیروی هوائی مظلومترین  ارتش دنیا

 

دست گذاشت روی شقشقیه­اش و آرام آرام شانه­هایش شروع به لرزیدن کرد و بعد صدای آرام تبدیل به هق هق شد و بعد به یکباره صدای شیون وناله­ای بلند شد که همه را به اتاق کشاند. صدا،صدای گریه های مصطفی بود. مصطفی دیگر مصطفای شاد و بگو بخند روزهای قبل نبود. آدم دیگری شده بود، هر روز آب می شد مثل برفی که در برابر آفتاب چاره­ای جز زمین گیر شدن نداشته باشد. شهادت 3 نفر از بهترین خلبان های نیروی هوائی در عملیاتی بر فراز شهر موصل، جائی­که پایگاه های هوائی و مخازن سوخت دشمن قرار داشت همه را درماتم و غم از دست دادن آنها فرو برده بود و مصطفی بیشتر از همه در غم  دوستانش بی­تابی می­کرد.

 محمد قدم هایش را آهسته کرد و در کنار مصطفی زانو زد و سر مصطفی را از روی زانو هایش بلند کرد وگفت: مصطفی ! می دانم سخت است ، چاره ائی جز صبر نداریم . مگر خودت نمی­گفتی آنها که عاشق پروازند، جز به پرواز فکر نمی­کنند پس حالا چرا این همه بی تابی می­کنی تو باید خوشحال باشی، آنها به آرزویشان که  شهادت بود  رسیدند. مصطفی در حالیکه که نمی­توانست اشکهایش را  از بچه­ها پنهان کند، آرام با صدائی پر از بغض گفت: می دونم محمد، اما من برا خودم گریه می­کنم .گریه های من برای خودمه که لیاقت رفتن با اونها رو  نداشتم و جا موندم.

پرویز که ایستاده بود  به طرف انتهائی اتاق رفت و  روبروی نقشه­ائی که به دیوار نصب شده بود قرار گرفت و با شتاب انگشتش را به سمت بالای نقشه پرتاب کرد و بلند فریاد زد : به خدا قسم! انقام خون بچه ها رو از عراقی ها می­گیریم، نمی ذاریم کار ناتموم اونها زمین بمونه. ما آن لانه زنبور را به آتش می­کشونیم.

یدالله حرفهای پرویز رو قطع کرد و گفت: آخه چطور! ما چطوری می تونیم اونجا رو به آتش بکشونیم. مگر خودت نمی دونی که دشمن از اونجا چقدر حفاظت می­کنه. ما از مکان دقیق مخازن سوخت خبری نداریم و در ثانی منطقه توسط موشکهای سام 2 ،3و 6 زیر پوشش پدافند قدرتمند عراقی ها است. پرویز گفت: می دونم اما چاره­ای نداریم ما به هر نحوی که شده ما بایدآن مخازن را منهدم کنیم، اگر این کار رو نکنیم عراقی ها در سوخت رسانی به هواپیما و تجهیزات زمینی خود موفق می شند و آخر سر هم با آن هواپیماها به شهرهای ما حمله و بچه های ما را به خاک و خون  می­کشند. مصطفی همچنان ساکت و آرام کنج اتاق نشسته بود و فقط حرفهای بچه­ها را می شنید. یدالله رو کرد به مصطفی و گفت: مصطفی! حرفی بزن، نظرتو چیه، می­گی چیکار کنیم.  مصطفی سری تکان داد و گفت: من با حرفهای پرویز موافقم. ما باید مخازن سوخت دشمن رو منهدم کنیم. ما باید به صورت دقیق نقشه حمله به موصل  را طراحی کنیم تا بتونیم  موفق بشیم. مصطفی بلند شد و به کنار پرویز که روبروی نقشه ایستاده بود رفت و دست گذاشت روی نقشه و گفت: نگاه کنید بچه ها اینجاست! ما باید اینجا را بمباران کنیم اما باید طوری عمل کنیم که دشمن کاملاً غافلگیربشه. پس اول باید توسط یک فروند اف 4 شناسایی از محل و عسکبرداری های لازم را انجام بدیم و بعد  با 4 فروند اف 5 هر کدام مسلح به 4 بمب در سکوت کامل رادیویی آن لانه زنبورها را به آتش بکشانیم.

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

روزی قتلگاهت فکه می شود 2

جاده آسفالته  داغ روز ۱۴ تیر۶۱  منتظرت بود تا از راه برسی ،دهان گشوده بود تا ترا ببلعد. محمد توسلی یادت هست درست در پیچ جاده آسفالته پر گشود و تو ساعتها برایش گریستی. وقتی گریه های مردم پاوه و مریوان حریف نرفتنت نشوند معلوم است که التماس های سعیدو همت کار به جائی نرساند اما تو رفتی تو  که مرد رفتن ها بودی....

 

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

روزی قتلگاهت فکه می شود

روزی قتلگاهت فکه می شود.... می بینی هنوز قلمم جرآت ندارد از آن واقعه تلخ بنویسد. بشکند این قلم ...چهار سال می گذرد و هر وقت خواسته ام از از تو بنویسم لرزه بر اندامم افتاده، درست مثل همان روز که پا در قتلگاهت گذاشتم . دست بردم مشتی از خاک خونین گرفتم ...بو، بوی فکه می داد.بوی تشنگی خاک. انگار کن بوی عطر سیب قتلگاهت خواب آرام، آرامش آن قوم نا پاک را به هم ریخته بود...

 ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  | 

برای روزهای دلتنگی...

      دلم تنگ می شود برای طعمِ چائی های  که با ذکر "یا حسین" دم می گیرند، دلم تنگ می شود برای سرمای دار بست هائی که قرار بود" بیرق محرم" بر آن برافراشته شود، دلم تنگ می شود برای بچه هائی که شرارت هایم آنان را آزرد؛ برای حاج رضا، امیرحاجتمند، ابوالفضل مشکیان، ذبیح ، محمد رضا، حمید شاکری ،مهدی چمن، مجتبی سکاکی و... برای همه­شان که امروز از آنچه که بوده ام تا الانی که هستم مثل یک آب خوردن 15، 16 سالی می­گذرد و حال من در این کنج خلوت، در حسینه­ای در تهران، برایشان دلتنگ می­شوم وقدری چشمانم نمی از عشق می گیرد.

   باورم نمی شد از ان آبدارخانه­ای که آرزوهای کودکانه­ام در آن ترسیم می شد دل بکنم از آنجائیکه احساس می کنم هر آنچه که دارم از آن تی کشیدن ها، از آن چائی دم کردن ها، از آن شستن لیوان ها بوده است و خواهد بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط سید عبدالزهرا خراسانی  |